أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
265
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) اى امير المؤمنين ، عرض من بشنو و داد من از ظالم بستان . امير المؤمنين گفت : بگوى حال چيست ؟ گفت : روزى من و محمّد ، پسر عمرو عاص شرط بستيم و اسب تاختيم . اسب من پيشى گرفت . محمّد در ميان مردم معروف [ 107 ب ] كه آنجا بودند مرا بىخطا تازيانه زد و من شكايت او را به عمرو عاص بردم . فرمود تا مرا بگرفتند و محبوس كردند . چهار ماه در زندان بودم . بعد از آن مرا اطلاق كرد . چون حجّاج عزيمت زيارت كعبه كردند من با ايشان آمدم . اين است حال خود كه به عرض تو رساندم . امير المؤمنين عمر فرمود تا هر دو را حاضر آوردند . چون حاضر شدند ، عمر كيفيّت آن مرد مصرى را از ايشان پرسيد . هر دو انكار كردند . امير المؤمنين از آن مرد گواه خواست . جماعتى از اهل مصر حاضر آمدند و بر صدق دعوى آن مرد گواهى دادند . امير المؤمنين گفت : حقّ خويش از محمّد بستان . مصرى او را تازيانه بزد . پس ، عمر گفت : اكنون عمرو عاص را پيش آر . مصرى گفت : اى خليفه ، عمرو عاص مرا نزده است و ليكن محبوس كرد . امير المؤمنين گفت : اگر خواهى ، او را حبس كنم و اگر گذرى ، تو دانى . مصرى گفت : اى خليفه ، من از او عفو كردم ، تو نيز از او در گذر . عمرو عاص در خشم شد و به عمر گفت : كردى با من و پسر من از بىحرمتى آنچه كردى . بعد از اين هرگز در زمان تو از من ولايتدارى نيايد و به هيچ عمل تو قيام ننمايم . [ 322 ] امير المؤمنين گفت : برو هر كجا كه خواهى كه مرا با تو هيچ كارى نباشد . شما مردمان قريش مىپنداريد كه همهء مردمان بندهء شمايند . [ 323 ] اين بگفت و بر منبر برآمد و بارى تعالى را بر فتوحاتى كه بر مسلمين عنايت كرده است حمد و ثنا بگفت و فرمود : اى مردمان ، بدانيد و آگاه باشيد كه تاكنون من والى شما بودم و شما را فرايض و سنن بيان كرده ، بر راه راست واقف گردانيدم . از خداى بترسيد و به شكر نعمت او قيام كنيد .
--> [ ( 322 ) ] ت : « بعد از اين . . . ننمايم » حذف شده است . [ ( 323 ) ] ت : « شما مردمان . . . شمايند » حذف شده است .